چشم زمانی زیباست که پر از اشک باشد
اشک زمانی زیباست که برای عشق باشد
عشق زمانی زیباست که برای تو باشد
و تو زمانی زیبایی که برای من باشی
Y
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:46 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
Y
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:33 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
سلام
بابت شعر خیلی ممنون ولی اگر لیاقتش رو داشته باشم
نمی دونم خودتون گفتید یا کپی ولی خیلی قشنگ بود
مرسی
مواظب خودت باش
دلم یه ریزه شده
Y
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 14:4 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
دوس دارم از شما بگم ، ببخشيدا جسارته
اگه بگم شما گليد ، كه مايه خجالته
يه بسته نا قابله ، پيشكش چشماي شما
پس ميفرستين ميدونم ، دل مث كارت دعوته
منتظر يه فرصتم حضوري خدمت برسم
خيلي ببخشيدا ولي ، سر شما كي خلوته
از دل رسوام ميدونم ، ايراد فراوون ميگيريد
خاكش ولي تبركه ، مال غماي غربته
اين جور نبودم به خدا ، واسه خودم كسي بودم
دوره شوق هر كسي ، خوب ميدونيد يه مدته
قرار بودش كه من ديگه عاشق هيچ كس نشم
نميدونم اسمش چيه ، يا وسوسست يا قسمته
راحت بگم اون دلي كه خودش يه روز يه خونه بود
چشش به دنبال شماس ، منتظر مرمته
كاش بذاريد دست منم به ضريحاتون برسه
چون واسه ديدن شما يه عمره كه تو نوبته
تو آرزوي كشف اين يه راز زيبا ميمونم
چرا هميشه بعد عشق ، دلا اسير عادته ؟
شما با من موافقيد؟ عاشق اگه عاشق باشه
خوب ميدونه كه عاشقي ، قشنگترين اسارته
يه جا يكي نوشته بود ، اوج مقام عاشقي
به جرأت بوسيدنه ، به مدت حسادته
شرايط ديوونگي ، يكي دو تا نيست به خدا
زياده اما اولش كاراي ضد سنته
هميشه تا اون كه ميخواي ، يه دريا درد و فاصلست
ولي مهم نرفتن و موندن سر رفاقته
يه چيزي قلب عاشقو بد جوري آتيش ميزنه
بودن با كسي كه تفريحش خيانته
ديشب تو كوچه شنيدم يكي ميگفت ستاره ايد
گفتم ستاره روزا نيست ، ديگه نگيد اين تهمته
خونه ما تا خونتون ، اينقدرا دور نيس وليكن
مشكل و درد ما دو تا ، نداشتن سعادته
يه شب نميدونم چي شد ، رد شديد از تو خواب من
از اون به بعد همش ميگم ، خوابم يه جور عبادته
تصورش خب مشكله ، كه ما كنار هم باشيم
نمي رسيم به همديگه ، تلخه ولي حقيقته
خلاصه دوس دارم بيام حضوري صحبت بكنيم
هر روزي كه شما بگيد ، هر زموني كه فرصته
اگه خدا نخواست بيام واسه هميشه پيشتون
يه دونه عكس بديد ، اگر چه كلي زحمته
چيكار كنم واسه من و امثال من كه عاشقن
ديوونه شما ميشن ، عكسم خودش غنيمته
امضا كنم يا نكنم واسه شما فرقي داره ؟
يه ديوونه كه نه بگيد ، فكر ميكنه قيامته
Y
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 18:57 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
.
I love everything about you...
I love your smile
and your crazy sense of humor.
I love the way you look at me
with those sexy eyes.
I love to have your arms around me
feeling so safe and secure.
I love being with you
and feeling the love we share
radiate through the room.
I love the fact that we are
going to spend the rest of
our lives together
and I can't wait till that happens.
I love you
and I will spend the rest of my life
loving you.
Don't ever doubt or forget
how much I love you.
...I Love You
Y
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 17:43 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 15:38 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
من خوشبختی رو از تو چشمهای خوشگل تو شناختم
وقتی به من نگاه میکنی اوج عشق تو چشمهات می بینم
نگاهت رو از من دریغ نکن
بذار تو چشات نگاه کنم تا زنده باشم
من زنده بودن زندگی رو از تو یارم دارم
عاشق آن کسی باش که به دو طرفه بودن عشق اصرار دارد .
Y
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 15:17 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
آنکس که مرا مرحم دل بود پدر بود
پدری مهربان پدری که موقعی که خبر شنیدنم رو تو کنکور شنید بهم جایزه داد و به نوه ها شیرینی پدربزرگی که موقعی که شنید یه کار خوب تو اداره پیدا کردم هر دفعه که می دیدم بهم نصیحت میکرد و آداب کارمند بودن رو بهم یاد می داد پدر بزرگی بود که قلب خیلی پاکی داشت هیچ موقع به کسی اجازه نمی داد غیبت کنن او برای من دوستی مهربان بود هم پدر بزرگ بود هم ، هم دم باهاش خیلی درد دل می کردم او بازنشسته بود ، تازگی یه پارک پیدا کرده بود و می رفت پیش چند تا پیر مرد به من گفت زهرا می دونی دیگه تو خونه نمیشینه دیگه دلم نمی گیره چند تا دوست پیدا کردم که می رم پیششون و از دوران کارمندی تعریف می کنیم
اما چه زود رفتی
هنوز بهت خیلی احتیاج داشتیم
ولی چیکار کنم که دیگه اشکهای چشمم دیگه خشک شده ،خودت اومدی به خوابم و گفتی دیگه واسط گریه نکنم گفتی اونجا خیلی راحتی گفتی به مامان هم بگم اینقدر دلتنگی نکنه ولی بابائی نمی دونی چقدر مامان حالش بده به خاطر مامان هم نمی تونم گریه کنم مجبورم یا موقع خواب یا تو خلوت تنهائیم واسط گریه کنم

بابابزرگ خیلی دوست دارم 

Y
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 14:51 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
زهرا جان بعد از چند روزی که ازت خبر نداشتم این خبر ناراحت کننده ای بود
فوت پدر بزرگت را بهت تسلیت می گم و آرزوی بقای عمر تو و خانواده گرامیت را دارم
Ali
Y
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 14:0 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|