آي لاو يييييو
Y
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 18:42 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
نگو طفلی دل سپرده ،یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشق قلبش،تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته، بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو،به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من،من شهامتم زیاده،
هیچ کسی هنوز تو دنیا،مثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده،توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم،توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات،با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم
Y
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:34 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
بازم زهرا گلی
تو از کجا آمده ای که هیچگاه نمی توانم تو را غریبه بدانم ... تاسف می خورم برای روزهایی که بی تو تلف شد و گذشت حسرت می خورم به آن ساعتهایی که تو نبودی و عمر من به بطالت گذشت.. بمان تا دیگر حسرت ساعتهای بی تو ماندن را نخورم ...
=======================================================
گفتی خود را از چشمانم
- که هر لحظه هزاربار تو را می جویند -
پنهان خواهی کرد ؛
نگفتی با قلبم چه خواهی کرد
که با هر ضربان
هزار بار
تو را در رگ های من
جاری می سازد...
یادمان باشد
عشق
معامله ای نیست
که مثل ازدواج
در دفتر ثبت اسناد
ثبت شود ؛
معادله ایست
که از هر طرف حلش کنی
باید جوابش یکی شود...
پی نوشت۱: لازم نیست هزاران بار بگویی دوستت دارم تنها نگاهم کن هیچ حرفی نزن باور کن باور دارم تمام ناگفته های درون ذهن تو را ... دنبال لغات نگرد هیچ لغتی نمی تواند تفسیر کند آنچه میان من و تو می گذرد را... باور کن که باورهایم بدون تو بی باورند ... باور کن که نمی دانم برای فردا چه برایت به ارمغان بیاورم که جاودانه باشد....
Y
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:31 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
زهرا گلي
يار گر من را نگيرد دست كم
بگذرم از شهرت فرهاد هم
يار با من مهربان باشد اگر
حسرتي بر دل نمي باشد دگر
من از ان مجنون هم مجنون ترم
من به نرخ جون محبت مي خرم
<فرد منش >
Y
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 9:55 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 21:18 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
ای خدا hard دلم فرمت مکن
Fieldمن را خالی از برکت مکن
Option غم را خدابا On مکن
File اشکم را خدایا Run مکن
Junper شادی بیا تا Set کنیم
Systenاندوه را Reset کنیم
نام تو Password درهای بهشت
آدرس Email سایت سرنوشت
ای خدا روز ازل Cad داشتی
Mouse اما مگر Pat داشتی
که چنین طرح 3D میزدی
طرح خود را رویCD میزدی
ای خدا از بهر ما ایمن فرست
بهر دلهای پر آتش Fan فرست
ایخدا حرف دلم به که زنم
Help می خواهم که F1 میزنم
Y
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 21:12 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
یادت باشه زهرا گلی
يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو....
يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني....
يادت باشه من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه...
هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده که با هر بار نگاه کلي انرژي ازشون دريافت کنه...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سره تعظيم در مقابلت خم مي کنند...
Y
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 20:58 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
عشق
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از
خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد.
سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد،
عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد،
سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه
ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند.
انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت.
خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را
خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت
ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من،
ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه
اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست
خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده
ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه
ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني
است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون
نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را،
چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد.
خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه،
هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم
زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي
كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است،
زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل
هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و
گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به
مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي
خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ
نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه
كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي
غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن
عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام
Y
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 20:52 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 15:54 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 15:49 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
THE WORLD OF WOMEN
WOMEN ARE COMPLEX CREATURES.......
If you kiss her,
you are not a gentleman
If you don't,
you are not a man
If you praise her,
she thinks you are lying
If you don't,
you are good for nothing
If you agree to all her likes,
you are a wimp
If you don't,
you are not understanding
If you visit her often,
she thinks you are boring
If you don't,
she accuses you of double-crossing
If you are well dressed,
she says you are a playboy
If you don't,
you are a dull boy
If you are jealous,
she says it's bad
If you don't,
she thinks you do not love her
If you attempt a romance,
she says you didn't respect her
If you don't,
she thinks you do not like her
If you are a minute late,
she complains it's hard to wait
If she is late,
she says that's a girl's way
If you visit another man,
you're not putting in "quality time"
If she is visited by another woman,
"oh it's natural, we are girls"
If you kiss her once in a while,
she professes you are cold
If you kiss her often,
she yells that you are taking advantage
If you fail to help her in crossing the street,
you lack ethics
If you do,
she thinks it's just one of men's tactics for seduction
If you stare at another woman,
she accuses you of flirting
If she is stared by other men,
she says that they are just admiring
If you talk,
she wants you to listen
If you listen,
she wants you to talk
In short
Y
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 13:24 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 22:57 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|