دلم طاقت نشستن ندارد ...
دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهايم می نگری
چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتی مرا می نوازی
روحم پر می كشد وقتی با من سخن می گويی
زبانم هم كه بند می آيد
تو بگو چه كنم با اين همه التهاب كه همه از دوست داشتن توست
غزل هايم را فراموش می كنم
از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزی به ياد نمی آورم
فقط بايد زمزمه كنم
زير لب به گونه ای كه تو نيز بشنوی
كسی درون من است كه از دريچه چشمم به كوچه می نگرد
كسی درون من است...
Y
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 15:2 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
سادگیهای تو را من دوست دارم بیا
برعطشناکی چشمان تو می بارم بیا 
با همان پیراهن آبی نخست 
هفت رویا به زیر پای تو می کارم بیا 
خواب را در انحطاط جام ها گم کرده ام 
ساقیا یکدم به بزم چشم بیمارم بیا 
فصل شمشاد و اقاقی یاس و نرگسها گذشت
من هم از عریانی پائیز بیزام بیا
تا که آبی هست در رنگین کمان دیده ام
باید از تندیس اشکم پرده بردارم بیا
من هم آوای شبان تار دنیای توام
ای نوایت اشکم پرده بردارم بیا
من هم آوای شبان تار دنیای توام
ای نوایت آشنا برزخمه تارم بیا
گیسوان صبر را بر دست و پایم بسته اند
تا دلم را زیر پاهای تو بگذارم بیا
موسم نوروز را در ابر و مه گم کرده ام
من هوای دیدن خورشید را دارم بیا
هر که از ره می رسد زخم زبانم می زند
من ولی بر تهمت عشق سزاوارم بیا
قامتم خم شد زبس در انتظارت مانده ام
نقل و شبنم بر سرو روی تو می بارم بیا
همدم تو : زهرا
Y
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 14:54 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 21:24 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|