Y
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 13:16 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
خيلي دلم براش تنگ شده آخه خيلي دوسش داشتم همه هم اينو مي دونستن وقتي به
جاي خاليش تو خونه نگام مي افته به ياد اون چشاي كوچيكو معصومش مي افتم ...به
خودم ميگم چرا بايد هر چيو كه من دوست دارم و يه جوري بهش دلبستگي پيدا كردم... زود از دست بدم

Y
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 13:5 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
سلام
سلام گلي ...چند وقته كه اين وبلاگ آپ نميشه نكنه از اون شش تات كم شده ....ببخشيد شايد بي انصافي كردم تو هم تو اين مدت خيلي سرت شلوغ بوده از اون ور مريضي مامانت كه اميد وارم از اين به بعد بدون مشكل هميشه سايش بالا سرت باشه از اون ورم خودت كه فك مي كنم روز مررگي داره حوصلتو سر ميبره آخه از صبح ميري تو اون سوراخي تاااااااااا شب اصلا به فكر خودت نيستي راستيتش از بس روزي 40 دفعه اومدم اينجا سر زدم و اين پست هاي تكراري رو ديدم اعصابم ريخته به هم گفتم شايد اون حرف ناتمومتو گفته باشي اين بار چهارم پنجمه كه سعي ميكنم اين پست رو آپ كنم ولي اين بلاگفا هم مثل اينكه به جمع مخالفين ما پيوسته error ميداد .... اگه اين دفعه بشه خوبه
Y
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:50 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|