وصیت نامه یک مرده
) قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
۲) بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد.
۳) به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
۴) ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند.
۵) عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع
است.
۶) بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
۷) كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
۸) مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
۹) روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
۱۰) دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
۱۱) كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند.
۱۲) شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.
۱۳) گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
۱۴) در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
۱۵) از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم.
۱۶) به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت
دارم.
۱۷) چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي
جسدم باشد
Y
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 10:53 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
تایتانیک
Y
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:54 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:42 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
چشام به چشمش افتاد
آخرین باری که دیدمش تقریبا دو ماه پیش بود
اومده بود اداره البته با یه خانم دیدم شونه به شونه هم اومدن اول که وارد محیط شد به طرف اتاق من برگشت و نگاه کرد چشمام به چشمش افتاد دلم لرزید ولی دیدار خوبی بود تو دلم بهش سلام کرد و هم راهش رو گرفت رفت ، ناقلا رفت درست رو به روم نشست دیگه روم نمی شد نگاش کنم منم رفتم نشستم ولی متاسفانه در اون لحظه خیلی کار یه دفعه رو سرم خراب شد یا باید تلفن جواب می دادم یا هی کارمندا میومدن تو اتاقم و افکارم رو بهم می زدن تا اینکه به خاطر همین موضوع کاری مجبور شدم برم تو اتاقی که او نشسته بود خیلی نمی خواستم برم آخه اصلا روم نمی شد از نزدیک باهاش ملاقات کنم، به همکارم گفتم تو می ری به جای من اینکار رو انجام بدی فوری هم هستش نمیشه انداخت برای بعد، او هم گفت نه اصلا وقتش ندارم ، بالاخره به راه افتادم هر قدمی نزدیکتر می شدم دست و پا بیشتر می لرزید قلبم که داشت از جا کنده می شد . می ترسیدم که نزدیک بشم و علیرضا یه عکش العملی نشون بده به خاطر همین تو اتاق نرفتم از پشت باجه ارباب رجوع سوالم رو پرسیدم اصلا نفهمیدم چی جواب رو داد بالاخره رام رو گرفتم و بدون اینکه نگاهی بکنم تو اتاق ببینم چه کسائی تو اتاق هستن برگشتم .
Y
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:14 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
چشام به چشمش افتاد
آخرین باری که دیدمش تقریبا دو ماه پیش بود
اومده بود اداره البته با یه خانم دیدم شونه به شونه هم اومدن اول که وارد محیط شد به طرف اتاق من برگشت و نگاه کرد چشمام به چشمش افتاد دلم لرزید ولی دیدار خوبی بود تو دلم بهش سلام کرد و هم راهش رو گرفت رفت ، ناقلا رفت درست رو به روم نشست دیگه روم نمی شد نگاش کنم منم رفتم نشستم ولی متاسفانه در اون لحظه خیلی کار یه دفعه رو سرم خراب شد یا باید تلفن جواب می دادم یا هی کارمندا میومدن تو اتاقم و افکارم رو بهم می زدن تا اینکه به خاطر همین موضوع کاری مجبور شدم برم تو اتاقی که او نشسته بود خیلی نمی خواستم برم آخه اصلا روم نمی شد از نزدیک باهاش ملاقات کنم، به همکارم گفتم تو می ری به جای من اینکار رو انجام بدی فوری هم هستش نمیشه انداخت برای بعد، او هم گفت نه اصلا وقتش ندارم ، بالاخره به راه افتادم هر قدمی نزدیکتر می شدم دست و پا بیشتر می لرزید قلبم که داشت از جا کنده می شد . می ترسیدم که نزدیک بشم و علیرضا یه عکش العملی نشون بده به خاطر همین تو اتاق نرفتم از پشت باجه ارباب رجوع سوالم رو پرسیدم اصلا نفهمیدم چی جواب رو داد بالاخره رام رو گرفتم و بدون اینکه نگاهی بکنم تو اتاق ببینم چه کسائی تو اتاق هستن برگشتم .
چشمام به چشمش افتاد
دلم به تاپ تاپ افتاد
دلم اسیر او شد
اسیر خونه مون شد
دلم یه لحظه خطا کرد
اسیر یه نگاه کرد
شد اسیر نگاش
اسر قلی چشماش
خدایا کاری کن
عاشق خنده هاش شدم
قربونی نگاش شدم
می میرم و با عشقش
دوباره زنده می شم
مثل نسیم عشقه
انگاری بهشته
رو قلب پاک تنهام
از عاشقی نوشتم
یه لحظه دل خطاء کرد
طفلکی دلو چه آسون اسیر یه نگاه کرد
شدم اسیر نگاش
اسیر برق چشاش
خدا یا کاری کن
برم تو خواب شباش
Y
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:14 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
تولدت مبارك گليييييي
بازم دیر شد خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی ببخشید تو ذهنم هیجدهم تولدت بود داشتم خیلی خودمو تحویل می گرفتم که یادم مونده که فهمیدم چهار روز دیر شده ولی اصل اینه که به یادت بودم تمام این چند روزو

Y
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:32 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
نازنین ای نازنینم ای تو عشق آخرینم
با همه ناز و نگاهت
شرمو و تو چشات می بینم
تو سرزمین عاشق
سهم من از عشق تو بودی
وقتی هر جا رو می دیدم
همه جا فقط تو بودی
عاشق دیوونه منم
تو بال پرواز منی
شوق پرواز منی
تو رو خواستم از ته دل
اومدی تو سرنوشتم
تا قیامت اسمتو من
روی قلب خود نوشتم
توی سجده گاه عاشق
قبله گاه من تو هستی
Y
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 15:21 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|