ذهنم مشغول شده
الان دو روزه که همه ذهنم مشغول اینه که چه جور با یه تیر دو نشون بزنم ...زهرا گلی آرزوشه که بره دانشگاه حتماْ نمی دونه که اگه بیشتر از خودش صد در صد به اندازه خودش و خیلی بیشتر از نزدیکترین کساش منو خوشحال کرده و منم به یکی از آرزوهام میرسم ...ولی اینکه چه جور بهش بفهمونم که آدم برای رسیدن به آرزوش که مطمئن هم هست شری درش نیست باید یا بهتر بگم نباید با یه مخالفت یا در مورد گلی هم اگه بگیم همه عالم مخالفن !!! (که نیستن) از هدفش دست برداره مگه آدم چند تا آرزو تو زندگیش داره ؟ چرا نباید بتونه مسیر زندگیشو خودش تعیین کنه؟ خدا رو چه دیدی ...چرا فک میکنی اگه یه کم رو خواستت پا فشاری کنی ممکنه مشکلی برا مادرت پیش بیاره ؟ چرا به این فک نمیکنی که مادرتم منطق داره فهم داره دخترشو دوست داره و اگه گفته نه صلاح تو رو طبق برداشتهای ذهنی خودش و بر اساس معادلات ذهنی نسل خودش در این دیده ...پس حالا تو چرا تلاش نکنی برای اینکه تو هم حد اقل دلائلتو ..منطقتو براش روشن کنی تو میتونی به خواستت برسی فقط یه کم باید اولش مجاب کنی دیگران رو که راحتتر زندگی خواهی کرد اگه به آنچه که دوست داری برسی...
احتمالاْ ادامه دارد...
Y
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 22:23 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
 |
اولين کسي باش که مي خندد.
اولين کسي باش که مي بخشد.
اولين کسي باش که کاري را انجام مي دهد.
اولين کسي باش که تشکر ميکند
اولين کسي باش که با موقعيت هاي جديد و متفاوت وفق مي يابد.
ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر ننشين. بلکه اولين کسي باش که به جلو حرکت مي کند و تنها کسي باش که سبب اين حرکت مي شود
|
Y
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 11:22 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
زندگی
مثل باد سرد پاييز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید
اما این دلِ صبورم به غم زمونه خندید
آسمون بست جنونی آسمون تشنه خونی
آسمون مست گناهی آسمون که رو سیاهی
من به لحظه شکستن اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار خودم سنگ صبورم
آسمون پیشت شکسته من دیگه رو پام می م
ونم
منو از تنم بگیری تو نوشته هام می مونم
اگه زندگی عذابه یه حباب روی آبه
من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه
در صورتي كه عكس بار نشد اينجا راكليك كنيد

Y
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:47 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|

هر شب ستاره دنباله داری به خانه ات می فرستم
هر روز، شبدر چهار برگی در کفشهایت می گذارم
هر لحظه برایت دعا می خوانم
تا زمانی ایمان ییاوری که هیچ آرزویی محال نیست
Y
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 14:32 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
منم گاهی وقتا آدمم
امروز خیلی منتظر شدم ...خیلی بهت احتیاج داشتم ... احتیاج داشتم باهام حرف بزنی ولی هر چی منتظر شدم !!!آه ه ه ه ه ه ه

Y
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 14:23 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
پرواز
اگه من پرنده باشم ...
عکس این پست به فرمایش زهرا حذف شد
Y
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 12:56 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|