من فردا میخوام برم بیمارستان برای جراحی دریچه قلب....آخه می خوام یه دریچه بزارم که فقط به روی تو بار بشه ...
Y
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 18:27 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:35 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 14:41 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
Y
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 14:38 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|
به نام خدا
سلام گلی
گاهی وقتا شده احساس کنی الان به یکی احتیاج داری ؟
حتما شده...
بله درست فهمیدی برا من الان اون لحظه است ...بهت احتیاج دارم ...نمیدونم شاید وقتی زنگ هم میزنی اصلا بهت هیچی نگم که چقدر منتظر بودم حالا گاهی وقتا می فهمی بیشتر وقتا هم متوجه نمیشی .
بازم برا چندمین بار میگم حس میکنم رابطمون داره یه عادت میشه , نمیخوام اینجوربشه
دارم دنبال بعضی از پستها (همین نوشته ها) میگردم که دنبال یه فرصت مناسب برا گفتن حرفات میگشتی و دیگه یادت رفت حتی حرفیم داشتی برا گفتن الان دیگه کارمون شده روز مرٌه؛ یه زنگی به هم بزنیم و حال و احوالی نمیگم بده همین خودش نبودش مث سمه برام ولی برام کافی نیست ... با اینقد هوا نمیتونم زندگی کنم ...

Y
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 18:58 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|