تبليغاتX
وب نوشتهاي خصوصي

e

      

 

لوگوي ما

کاشکی تا در هجوم لحظه های زندگی

لحظه ای را هم برای عاشقی فرصت کنی
نه عشق دروغکی

 


 بازديد كننده تاكنون

By AliReza
Zahrali Counter

RSS


وب نوشتهاي هفتگي

هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته سوم مرداد 1384
هفته دوم مرداد 1384
هفته اوّل مرداد 1384
هفته چهارم تیر 1384


طراح قالب


لينكدوني متحرك

<خورشد خانم»» »»
بالاي 18 سال بيان تو»» »»
تجارت الكترونيكـ»ديروز امروز فردا»
دندون يه آدم مرده
آفتابگردان و نوشين
.::نيکا خانومي::.<~~
آوازهاي درخت ليمو
ام اس اين مهمان ناخوانده
من ديگه غزل نميگم واسه تو
ساني:دختر کوچولوي بزرگ!
چشم انتظار من باش
اي کاش قلبها در چهره ها بودند.
دختر مهتاب (نگار)
عشق حقيقي (مليناي عزيز
برزخ اما بهشت(ساحل نازنين)<~~
مينويسم پس هستم!
آشغال
خانه ي امن
ايران آزاد
پرواز
زيباترين حس دنيا
دل خستگي هاي کاکتوس
عروسک بي سايه و ميشا
قهوه ي تلخ 
شبح سرگردان
کلبه ي تنهايي
بالاي 18 سال بيان تو»» »»
هم صداي عشق
دارالمجانين
رقص با رويا
sunshine in a rainy day
دل نوشته ها
سحري
بالاي 18 سال بيان تو»» »»
چارديواري
آريامهر

>سکوت شکسته
با آسمان هم بباريم
التماس
عامليت مجاز پخش سوتي
سخني نيست!
هميشه غايب
ريگو
جسد
خاله سوسکه
LOVELY COMET
افق روشن
بالاي 18 سال بيان تو»» »»تنهاترين سعيد دنيا
پيشگو
يادگار دوست
چند قدم نزديکتر به خدا
لحظه :صادق خان :
برو ديگه از عشق برام حرف نزن!
چهار فصل
کلبه ي خاکي
دختر صحرا
چشمه اي در بهشت
ويولت:ملکه ي ام اس
بالاي 18 سال بيان تو»» »»

ارتباط با ما

نام:
ایمیل:
سایت:
پیغام:
 

Powered By Alireza

lolek

 

 

 

عیدت مبارک
زهرا جان عیدت مبارک و 100سال به از این سالها ...انشاءالله خوش و خرم باشی
Y نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:31  توسط فرهاد بی شیرین تاریخ  | 

Zahra  li   .   Blogfa   .   Com

گل سرخ
گل سرخي براي محبوبم
 
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
.

Y نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:25  توسط فرهاد بی شیرین تاریخ  | 

Zahra  li   .   Blogfa   .   Com

 

Powered By: BLOGFA.COM Template designed By :Alireza