آه، چقدر امشب دلم گرفته است. آه، چقدر بي حضورت فاصله ها زيادند و راه ها دور و صداها محو غبار. آه، چقدر اين گهواره خون درون من تند مي زند و دلش گريه مي خواهد. آه، چقدر اعتراف جرئت ميخواهد و من چقدر بي جرئتم و چقدر حس مي كنم زمان ايستاده و به دست هاي خالي و فكرهاي آهنينم ميخندد. آه، چقدر حس مي كنم راه گلويم را، ترس بسته و اين اشكها را مي خواهم تو ببيني تا باورت شود. آه، از اين روزگار سرد و سربي، كه تو مرا استوار مي خواهي و چيزي كه براي بودنش نيست كه مرا ساخته اند. آه، اشكهايم از تو هم مي ترسند، چون فكر مي كنند كه با آمدنشان، تو مي روي و باز اين روح سرگردان، انتهاي كوچه باريك، پشت درها مي نشيند و رهي نيست و رهگذري نيست. آه، ترس ها، ترس هاي تنهاي من. اگر بروي؟ آه،چه بي تابانه ميخواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري.

Y
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:50 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|