در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او دراين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود
در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار،روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بيگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يا ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار ديگر عهد بست
بخت بد بين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم،كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من، از من گذشتي خوش گذر
بعد ازين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخرين يكبار از من بشنو پند
برمنو بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود؟
عشق ديرين گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما، مرده بود
بعد از اين، هم آشيانت هر كس است
باش با او ياد تو، ما را بس است
Y
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11:38 توسط فرهاد بی شیرین تاریخ
|